X
تبلیغات
تشرفات خدمت مولا صاحب الزمان(عج)
شرحی از تشرفات ومعجزات و توقيعات امام زمان عج

تشرف در مسجد كوفه

عالم عامل , سيد محمد قطيفى (ره ) فرمود: شب جمعه اى قصد كردم به مسجد كوفه بروم .
در آن زمان راه مخوف و تردد بسياركم بود مگر آن كـه كسى با جمعى كه مستعد باشند و بتوانند خود را از شر دزدان و قطاع الطريق رها كنند, به آن جا برود.
به همراه من يك نفر از طلاب بود.
وقتى وارد مسجدشديم كسى غير از يك مرد صالح در آن جا نبود ما هم شروع به انجام اعمال و آداب مسجد كرديم تا آن كه نزديك غروب آفتاب شد.
در ايـن وقـت در مسجد را بستيم وپشت آن به قدرى سنگ و كلوخ و آجر ريختيم كه مطمئن شديم معمولا نمى شود آن را باز كرد.
بعد هم برگشتيم و مشغول بقيه اعمال شديم .
پس از اتمام عبادات , من و رفيقم در دكة القضاء (محلى كه اميرالمؤمنين (ع ) درآن جا بين مردم قـضـاوت مـى كـرده انـد) رو به قبله نشستيم .
آن مرد صالح در دهليز,نزديك باب الفيل با صداى  .  .   .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/02ساعت 0:46  توسط آقا بیا  | 

تشرف در تخت فولاد

مـرحـوم آقاى سيد جواد خراسانى , كه مورد اعتمادترين ائمه جماعت اصفهان بود ومقاماتى عالى داشت , فرمود: از طرف حكومت , خيال داشتند, صالح آباد اصفهان را غصب نمايند در حالى كه ملك من و ديگران بـود, لـذا افـرادى را براى تصرف آن جا فرستادند.
ما هرچه درخواست نموديم , مذاكرات نتيجه اى نـداد.
عـريـضه اى به حضور مقدس امام عصرارواحنافداه نوشتم و در رودخانه انداختم و به تخت فـولاد (قـبرستان مهمى در اصفهان است كه قبور بسيارى از اولياء خدا در آن جا مى باشد) رفتم و در خـرابـه اى بـا تـضرع مشغول خواندن دعاى ندبه شدم و مكرر مى گفتم : هل اليك يا بن احمد سبيل فتلقى (آيا راهى براى رسيدن به شما هست تا حضرتت را ملاقات نماييم ؟) ناگاه صداى سم اسبى را شنيدم و ديدم عربى سوار اسب ابلقى (اسبى كه سفيد است ,ولى با رنگ ديگرى مخلوط باشد) رو به قبله مى رود.
نگاهى به من كرد و غايب شد.
از مـشـاهـده او قلبم راحت و به اصلاح كارها اطمينان پيدا كردم .
شب بعد مشكلم كاملاحل شد.
ضمنا در خواب مكررا حضرتش را مى ديدم كه به همين شمايل بودند

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/03ساعت 1:19  توسط آقا بیا  | 

توقيع حضرت براي جمعي از مردم قم

در كتاب «احتجاج» از شيخ موثق ابوعمر عامرى رحمة الله عليه روايت مى كند كه گفت: ابن ابى غانم قزوينى و جماعتى از شيعيان درباره فرزند امام حسن عسكرى عليه السلام گفتگو نمودند. ابن ابى غانم مىگفت: حضرت رحلت فرمود و اولادى نداشت. سپس آنها نامه اى در اين خصوص نوشتند و به ناحيه مقدسه فرستادند (تا وكلاى حضرت به آستان مقدسش برسانند) و در آن نامه نوشتند كه ما بر سر اين موضوع كشمكش نموده ايم. جواب نامه آنها به خط آن حضرت صلوات الله عليه بدين مضمون صادر گشت:

 بسم الله الرحمن الرحيم
خداوند ما و شما را از فتنه ها نگه دارد و به ما و شما روح يقين موهبت كند، و از سوء عاقبت باز دارد. خبر ترديدى كه گروهى از شما در امر دين نموده ايد، و شك و تحيرى كه درباره صاحبان امر خود به دل آنها راه يافته است، به من رسيد، ما از اين موضوع به خاطر شما غمگين شديم نه به خاطر خودمان و درباره شما ناراحت شديم نه درباره خودمان زيرا خدا با ماست و جز به خدا به هيچ كس نيازى نداريم و حق با ماست و بنابر اين كسي كه از اطاعت ما سرباز مى زند، ما را به وحشت نمى اندازد. ما اثر صنع خدائيم و مردم به طفيل وجود ما ، موجود گشته اند.

اى مردم! چرا دچار ترديد گشته و در حال تحير مطلب را بر خود مشتبه مى سازيد. آيا نشنيده ايد كه خدا مى فرمايد: يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم يعنى؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا و پيغمبر و صاحبان امر خود را، اطاعت كنيد؟ نمى دانيد كه در اخبار رسيده است كه حوادثى براى ائمه، گذشته و آينده شما روى مى دهد، و آيا نديده ايد كه خداوند از زمان حضرت آدم تا زمان امام حسن عسكرى سنگرهائى براى شما قرار داده كه به آنها پناه بريد و علائمى مقرر داشته تا به وسيله آن هدايت شويد؟ به طوري كه هر گاه يكى از آن علامت ها پنهان شود علامت ديگرى ظاهر مى گردد و هر وقت ستاره اى غروب كند؛ ستاره ديگرى مى درخشد؟

پس وقتي كه امام حسن عسكرى عليه السلام رحلت فرمود: گمان كرديد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 15:36  توسط آقا بیا  | 

تشرف امين الواعظين در حرم کاظمیین

حاج ميرزا حسن امين الواعظين فرمود: حـدود سـال 1343, به زيارت عتبات مشرف شدم و هميشه بين حرمهاى مقدس ومسجد كوفه و سـهله در تردد بودم و مقصد نهايى و مهمترين حاجات من در اين مكانها تشرف به خدمت حضرت ولـى عـصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بود.
ضمن اين كه عادت من , چه در گذشته و چه حال , ايـن بـود كـه روزهـاى جمعه بعد از غسل و اداءنماز ظهر و عصر تا بعد از نماز مغرب و عشاء براى انجام مستحبات , در حرم مطهرمى ماندم و بعد از نماز مغرب و عشاء از حرم خارج مى شدم .
روز جـمـعـه اى به حرم مطهر جوادين (ع ) در كاظمين مشرف شدم و بالاى سرحضرت جواد (ع ) نـشـسـتـه و مشغول قرائت قرآن شدم تا وقت دعاى سمات , كه ساعت آخر روز جمعه است , بشود.
ازدحـام جـمـعـيت زياد و جا تنگ شد و ربع ساعت بيشتر به مغرب نمانده بود با عجله مشغول به خواندن دعاى سمات شدم .
نـاگـاه در كـنار خود مرد زيبايى را, كه عمامه سفيد و محاسن سياهى داشت , ديدم .
لباس ايشان مـتوسط و قامت و محاسن ميانه اى داشتند و بر گونه راستشان خالى بود نزد من نشسته و به دعا خواندنم گوش مى دادند گاهى  . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/19ساعت 16:56  توسط آقا بیا  | 

علامه مجلسي (ع) مي فرمايد:

مرد شريف و صالحي را مي شناسم به نام امير اسحاق استرآبادي او چهل بار با پاي پياده به حجّ مشرف شده است، و در ميان مردم مشهور است كه طي الارض دارد. او يك سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقيقت موضوع را از او جويا شوم.

او گفت: يك سال با كارواني به طرف مكه به راه افتادم. حدود هفت يا نه منزل بيش تر به مكه نمانده بود كه براي انجام كاري تعلل كرده ، از قافله عقب افتادم. وقتي به خود آمدم، ديدم كاروان حركت كرده و هيچ اثري از آن ديده نمي شد، راه را گم كردم، حيران و سرگردان وامانده بودم، از طرفي تشنگي آن چنان بر من غالب شد كه از زندگي نااميد شده آماده مرگ بودم.

[ ناگهان به ياد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/08ساعت 14:2  توسط آقا بیا  | 

خداوندا به درد دردمندان               به آه سینه سوز مستمندان

به جان مهدیت لطفی که دیگر          رسد دوران هجرانش به پایان

در ايام الله ميلاد خاتم الاوصياء، حجت‏خدا، نور آل محمد صلى الله عليه وآله، مهدى فاطمه عليهماالسلام هستيم . مى‏توان اين روز را به عادت گذراند و به غفلت‏سپرى كرد و از يم به نمى و از دريا به قطره‏اى قانع شد و مى‏توان به بازكاوى حقوق امام زمان عليه السلام و محاسبه‏ى عهد و پيمان‏هايى كه با آن حضرت داريم، پرداخت و لحظه های جدیدی از زندگی را با یاد حضرتش آغاز نمود.

 ما، هر يك، عهدهايى داريم با خداى‏مان، پيامبرمان و امام‏مان .

با خدایمان عهد كرديم كه بندگی شیطان نکنیم(الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لاتعبدوا الشيطان‏)

و اطاعت او و اوليايش را گردن گذاريم .

با پيامبرمان عهد بستيم، پاسدار و حامى وصى او باشيم .

با امام‏مان ميثاق بستيم كه او را بشناسيم و در برابرش تسليم باشيم و جان و مال و خويشان و همه‏ى آن چه كه خداوند به ما ارزانى داشته، فدايش كنيم و به پايش بريزيم:

(و هو عهدى اليك و ميثاقى لديك . . . فابذل نفسى و مالى و ولدى و اهلى و جميع ما خولنى ربى بين يديك و التصرف بين امرك و نهيك‏)

با او عهد كرديم كه مدافع حريمش باشيم و در برطرف كردن خواسته‏هاى او كوشا باشيم:

(اللهم! اجعلنى من انصاره و اعوانه والذابين عنه والمسارعين اليه فى قضاء حوائجه والممتثلين لاوامره والمحامين عنه والسابقين الى ارادته والمستشهدين بين يديه‏).

و همواره منتظر و به يادش باشیم و برایش دعا کنیم:

(و لا تنسنا ذکره و انتظاره و ... و الدعاء له‏).

و هیچگاه در خانه پر کرمش و استعانت از حضرتش  را رها نکنیم:

(السلام علیک یا باب الله  الذی لا یوتی الا منه)

و جز راه او نپوییم:

(السلام علیک یا سبیل الله  الذی من سلک غیره هلک)

       و هر روز بر او سلام کنیم:

(السلام علیک حین تصبح و تمسی)

و ظهورش را نزدیک بدانیم:

(انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا)

و در اعتقادات خود محکم باشیم و قلب مقدسش را نیازاریم:

(قد آذانا ... من دینه جناح البعوضه ارجح منه)

اين حقوق، حقوق سنگينى است، باید براى اداى آن‏ها از ذات احديت استعانت بجوييم:

و اعنا على تادية حقوقه اليه.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/02ساعت 9:3  توسط آقا بیا  | 

نجات از جن به عنایت حضرت

اخوى سيد جليل , مرحوم آقا سيد على تبريزى داماد فرمود: اوقاتى كه در پركنه هندوستان بودم , روزى در منزل نشسته بودم .
ناگاه زن مجلله اى ,وارد حجره مـن شد و بدون مقدمه چادر خود را كنار زد و صورتش را به من نشان داد.
ديدم زنى است جوان و در نهايت حسن و جمال كه شديدا لاغر است .
آن زن گفت : علت لاغرى من اين است كه گرفتار يكى از اجنه شده ام .
او مرا به اين حالت رسانده است .
من براى رهايى خودم چاره اى نديدم , جز آن كه به شما متوسل شوم , به خاطر اين كه سيد و از دودمان پيغمبريد.
بـعـد از صحبتهاى اين زن به او دستور دادم هر وقت آن جن نزد تو ظاهر شد آية الكرسى را قرائت كن , او از تو فرار خواهد كرد.
گفت : آية الكرسى را بلد نيستم .
مدتى زحمت كشيدم تا بالاخره آية الكرسى را به او تعليم دادم .
بعد از چند روز آمد و اظهار تشكر كرد كه به بركت اين آيه مباركه , هر وقت او نمايان مى شود و آن را مى خوانم , از شرش خلاص مى شوم .
مـدتـى از ايـن جـريان گذشت .
روزى ديدم چيز سياهى مانند قورباغه به سقف اتاق مسكونى من چـسـبـيـده و كم كم رو به پايين مى آيد و همين طور بزرگ مى شود, تا آن كه به سطح اتاق رسيد.
ناگاه ديدم هيكلى عجيب و هيولايى غريب است كه من ازديدنش به وحشت افتادم .
با صدايى رسا و با تندى و خشونت به من گفت : تو  . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/12ساعت 15:20  توسط آقا بیا  | 

طي الارض

علامه مجلسي (ع) مي فرمايد:مرد شريف و صالحي را مي شناسم به نام امير اسحاق استرآبادي او چهل بار با پاي پياده به حجّ مشرف شده است، و در ميان مردم مشهور است كه طي الارض دارد. او يك سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقيقت موضوع را از او جويا شوم.

او گفت: يك سال با كارواني به طرف مكه به راه افتادم. حدود هفت يا نه منزل بيش تر به مكه نمانده بود كه براي انجام كاري تعلل كرده ، از قافله عقب افتادم. وقتي به خود آمدم، ديدم كاروان حركت كرده و هيچ اثري از آن ديده نمي شد، راه را گم كردم، حيران و سرگردان وامانده بودم، از طرفي تشنگي آن چنان بر من غالب شد كه از زندگي نااميد شده آماده مرگ بودم.

[ ناگهان به ياد منجي بشريت امام زمان (ع) افتادم و] فرياد زدم: يا ابا صالح! يا ابا صالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت كند!

درهمين حال، از دور شبحي به نظرم رسيد، به او خيره شدم و با كمال ناباوري ديدم كه آن مسير طولاني را در يك چشم به هم زدن پيمود و در كنارم ايستاد، جواني بود گندم گون و زيبا با لباسي پاكيزه بر شتري سوار بود و .  .  .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/09ساعت 8:58  توسط آقا بیا  | 

تشرف ابو راجح حمامي

در حـلـه بـه مـرجـان صغير, كه حاكمى ناصبى بود, خبر دادند ابو راجح , پيوسته صحابه را سب و سرزنش مى كند.
دسـتـور داد كـه او را حـاضر كنند.
وقتى حاضر شد, آن بى دينان به قدرى او را زدند كه مشرف به هـلاكـت شد و تمام بدن او خرد گرديد, حتى آن قدر به صورتش زدند كه دندانهايش ريخت .
بعد هـم زبان او را بيرون آوردند و با زنجير آهنى بستند.
بينى اش را هم سوراخ كردند و ريسمانى از مو داخـل سـوراخ بينى او كردند.
سپس حاكم آن ريسمان را به ريسمان ديگرى بست و به دست چند نفر از مامورانش سپرد و دستورداد او را با همان حال , در كوچه هاى حله بگردانند و بزنند.
آنـهـا هـم همين كار را كردند, به طورى كه بر زمين افتاد و نزديك به هلاكت رسيد.
وضع او را به حاكم ملعون خبر دادند.
آن خبيث دستور قتلش را صادر كرد.
حاضران گفتند: او پيرمردى بيش نـيـست و آن قدر جراحت ديده كه همان جراحتها او را از پاى در مى آورد و احتياج به اعدام ندارد, لذا خود را مسئول خون او نكن .
خلاصه آن قدربا او صحبت كردند, تا دستور رهايى ابوراجح را داد.
بـسـتـگانش او را به خانه بردند و شك نداشتند كه در همان شب خواهد مرد.
صبح ,مردم سراغ او رفتند, ولى با كمال تعجب ديدند  . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/01ساعت 15:31  توسط آقا بیا  | 

عنایت حضرت و توبه بهائیان

آقای سید هرندی که از طلاب و بزرگ زادگان اصفهانی هستند و ابوی ایشان جناب حاج  سید رضا هرندی ، از علمای بزرگ و خطبای جلیل اصفهان بودند.
ایشان از قول پدر بزرگوارش نقل نمود که فرمودند:

« من در ایام جوانی که هنوز در حجره مدرسه بسر می بردم، به دعوت جمعی، قرار شد که در یک محله ای منبر بروم.
البته به من گفتند: در همسایگی منزلی که قرار است منبر بروم، چند خانواده بهائی ـ خذلهم الله ـ سکونت دارند و باید فکر آنها را هم بکنی...
با همه آن سفارشات و خیرخواهیهای مردم، چون ما جوان بودیم با یک شور و خلوص، این امر را تقبل کردیم. بعد از ده شب که پایان جلسات بود، یک مجلس مهمانی تشکیل شد و پس از صرف شام ما عازم مدرسه شدیم.
ناگفته نماند: در این ده شب درباره پوچ بودن بساطهای بهایی گری داد سخن داده و  . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/10ساعت 12:18  توسط آقا بیا  |